تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها
 یک با یک برابر نیست
 
معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد ، پنهان بود

ولی آخرکلاسیها

                  لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر (جوانان) را ورق میزد

برای اینکه بی خود های و هوی می کرد

وبا آن شور بی پایان

                           تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بر روی تخته ای

                                   کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

                                            همیشه یک نفر باید برخیزد

به آرامی سخن سر داد

                              تساوی اشتباهی فاحش و محض ست

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت

                                         معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سیه چرده که مینالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زبر و رو میشد

حال میپرسم: یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ 

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

                                                یک با یک برابر نیست 

  

 

(خسرو گلسرخی)

|+| نوشته شده توسط میثم در 88/02/28  |
 زندگی
زندگی یعنی هیاهو٫زندگی یعنی تکاﭘو. ٫زندگی یعنی شب نو٫روز نو٫اندیشه نو.زندگی یعنی غم نو٫حسرت نو٫ﭘیشه نو٫زندگی بایست در ﭘیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ ﺑﭙذیرد

زندگی باید یک دم٫ یک نفس حتی ز چنبش وا نماند.گر چه این جنبش برای مقصودی بیهوده باشد.زندگی همچنان آبست.آب اگر راکد بماندچهره اش افسرده خواهد گشت و بوی گند میگیرد.در ملال آبگیرش چهره لبخد می میرد

|+| نوشته شده توسط میثم در 88/02/28  |
 جمله های زیبا
مردی که کوه را ازمیان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد
 
هفت خصلت مشترک انسانهای موفق:
1- عشق
2- ایمان
3- برنامه ریزی
4- مشخص بودن ارزشها
5- مصرف انرژی
6- جلب دوستی
7- تسلط به فن ارتباط
 
عبادت چیزی غیر از خدمت به خلق نیست
 
خدایامن در خانه فقیرانه خود من چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری
که من چون تویی دارم تو چون خودی نداری
بی تو هرگز
 
گر در طلب لقمه نانی نانی
گر در طلب گوهر کانی کانی
این نکته رمز اگر بدانی دانی
هر چیز که اندر پی آنی آنی
(مولانا)
 
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
که دگر باره از اینگونه خطاها نکنم

بوسه را داد و چو برداشت لبش از لب من
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
 
نزد صاحب نظران ملک سلیمان باد است ************ بلکه ان است سلیمان که ز ملک ازاد است
 
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آن که بانگ برآید روزی
کای بی خبران راه نه آن است و نه این
 
سر منشا شعر ناب من الله است
چون اوست که از درد دلم آگاه است

خوش عاقبت است هرانچه خوش آغاز است
 
آغاز سخن همیشه بسم الله است
 
صادق هدایت میگه
 
تو این زدگی فقط مرگه که راست میگه
mozhi jon
|+| نوشته شده توسط میثم در 88/02/28  |
 مرگ همکار

مرگ همکار

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:

(( دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت مي کنيم .

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است .

اين کنجکاوي ، تقريباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زياد می شد هيجان هم  بالا رفت. همه پيش خود فکر مي کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!!

کارمندان در صفی قرار گرفتند و يکي يکي از نزديک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه مي کردند ناگهان خشکششان مي زد و زبانشان بند مي آمد.

آینه ايي درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مي کرد، تصوير خود را مي ديد. نوشته اي نيز بدين مضمون در کنار آینه بود:

((تنها يک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسي نيست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنيد.شما تنها کسی هستید که می توانيد بر روی شادي ها، تصورات و وموفقيت هايتان اثر گذار باشيد.شما تنها کسي هستید که می توانيد به خودتان کمک کنيد.))

زندگي شما وقتي که رئیستان، دوستانتان،والدينتان،شریک زندگی تان یا محل کارتا تغيير مي کند،دستخوش تغيير نمي شود.

زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنيد، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاريدو باور کنيد که شما تنها کسي هستيد که مسوول زندگی خودتان مي باشيد.

مهم ترين رابطه اي که در زندگی مي توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غیر ممکن و چيزهای از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت های زندگی خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است.

|+| نوشته شده توسط میثم در 88/02/23  |
 پدر و پسر
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد
.
|+| نوشته شده توسط میثم در 88/02/20  |
 پدر زن ومادر زن

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین
پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

امّا داماد از جایش تکان نخورد
!!!!

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک
ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:
 «متشکرم! از طرف پدر زنت»
big hugbig grin

|+| نوشته شده توسط میثم در 88/02/19  |
 زندگی......

روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.
پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟" پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد."
شاید شما هم به ساده لوحی این پسر بخندید، اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم و در نتیجه آنها را از دست می دهیم.

|+| نوشته شده توسط میثم در 88/02/16  |
 وقتی......

وقتي كه گرسنه باشي ديگر يادت مي­رود كه افسرده هستي

وقتي كه گرسنه باشي يادت مي­رود كه بايد دلت بگيرد

فراموش مي­كني كه عاشق بوده­اي و بايد....

وقتي گرسنه باشي اصلا خيلي چيزها برايت اهميت ندارد. خيلي چيزها اصلا ديده نمي­شود.

وقتي گرسنه باشي و مثل سگ از سرما بلرزي‏ ديگر هيچ وقت حس عاشقانه قدم زدن در هواي برفي به سرت نمي­زند.

وقتي گرسنه باشي حتي نمي­تواني درباره گرسنگان فكر كني.

 

|+| نوشته شده توسط میثم در 88/01/26  |
 درد بی کسی
پروردگارم، مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

                                          « دکتر علی شریعتی»

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/12/04  |
 مدیر در ایران و انگلستان
مطلبی یکی از دوستان برایم ایمیل کرده بود دیدم بد نیست اینجا هم بگذارم تا شما دوستان هم از خواندن آن لذت ببرید.


 

 
 
 
 
 

انگلستان: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده ميشود.

ايران: موفقيت مدير سنجيده نميشود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است.

 

انگلستان: مديران بعضی وقتها استعفا ميدهند.

ايران: عشق به خدمت مانع از استعفا ميشود.

 

انگلستان: افراد از مشاغل پايين شروع ميکنند و به تدريج ممکن است مدير شوند.

ايران: افراد مدير مادرزادی هستند و اولين شغلشان در بيست سالگی مديريت است.

 

انگلستان: برای يک پست مديريت، دنبال مدير ميگردند.

ايران: برای يک فرد، دنبال پست مديريت ميگردند و در صورت لزوم اين پست ساخته ميشود.

 

انگلستان: يک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدير شود.

ايران: يک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حاليکه مديرش سه بار عوض شده.

 

انگلستان: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مديريت ميکنند.

ايران: اگر بخواهند از کسی هيچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مديريت ميکنند.

 

انگلستان: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی ميکند و حتی ممکن است محاکمه شود.

ايران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدير ميشود و پست مديريت جديد ميگيرد.

 

انگلستان: مديران بصورت مستقل استخدام و برکنار ميشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار ميکنند.

ايران: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ کار ميکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار ميشوند.

 

انگلستان: برای استخدام مدير، در روزنامه آگهی ميدهند و با برخی مصاحبه ميکنند.

ايران: برای استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن ميکنند.

 

انگلستان: زمان پايان کار يک مدير و شروع کار مدير بعدی از قبل مشخص است.

ايران: مديران در همان روز حکم مديريت يا برکناريشان را ميگيرند.

 

انگلستان: همه ميدانند درآمد قانونی يک مدير زياد است.

ايران: مديران انسانهای ساده زيستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

 

انگلستان: شما مديرتان را با اسم کوچک صدا ميزنيد.

ايران: شما مديرتان را صدا نميزنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نميدهد.

 

انگلستان: برای مديريت، سابقه کار مفيد و لياقت لازم است.

ايران: برای مديريت، مورد اعتماد بودن کفايت ميکند.

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/12/04  |
 تغییر نظر دیگران

تغییرنظردیگران

 

کسـب اعـتبار و شهرت شاید 20 سال طول بکشد، اما در


عـرض 5 دقیـقـه تـمـام آن از بیـن مـی رود؛ اگـــر بر روی این


مـوضـوع کـــمی دقیق تر فکر کنید، کارهایتان را طور دیگری


انجام خواهید داد."

وارن بافت

در حیطه شغلی نقطه نظر دیگران نسبت به شما جزء امور


پر اهمیت شناخته می شود. تاثیر اولیه در عرض چند ثانیه


شـکل مـی گیـرد امـا شـایـعـات بـی پـایه و اســاس آنچنان


صدماتی را به آبـروی شما می زنند که در بسیاری از موارد


قـابل جـبـران نـمی بـاشند. آیا می دانید دیدگاه همکارانتان


نسبت به شما چیست؟

 

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/12/03  |
 فعلا بای
آنکه پرنقش زداین دایره مینایی
                        کس ندانست که درگردش پرگارچه  کرد

شاید به این زودیادیگه آپ نکنم پس تا آپ بعدی خدانگهدار

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/11/03  |
 کمر همت


 ماشالله به دلش كه چقدر زنده دل بوده .  ماشالله به اراده اش!!!

فكر كنم شناسنامه اش جا كم آورد و الا هنوز نهضت ادامه داشت.

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/10/30  |
 یک داستان جذاب و عبرت انگیز

یک داستان جذاب و عبرت انگیز

 

یه بنده خدایی میگفت :

 همه چیز رو ردیف کرده بودم

بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه

خونه برای  دوست دخترم  آماده ی آماده بود 

حساب همه چی رو هم کرده بودم

رفتم دنبال دوست دخترم

دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه

خدائیش دختر پایه ایه

خیلی دوسش دارم

من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم

تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت

اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ....

احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...

چون اولین بار بود که می خواستیم ... رو تجربه کنیم

هم من و هم اون

سوار ماشین شدیم

دربست گرفتم

رسیدیم در خونه

با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه

نکنه کسی خونه باشه !

دیدم کسی خونه نیست

با خودم گفتم : ایول

دیگه دل تو دلم نبود

می دونستم سه ساعت زمان داریم

وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد

در حیاط رو باز کردم

از راه پله ها رفتیم بالا

حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن

سریع دو طبقه رو رفتیم بالا

نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان

کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو

چشمت روز بد نبینه

خیلی برام عجیب بود

یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم

یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته

کلید توی در شکست

هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد

کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم

کلی براش فکر کرده بودم

مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم

لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم....

گفتم عیب نداره

تو این سه ساعت وقت هست

می رم کلید ساز میارم

به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم

اونم  که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم

وقتی انرژی مثبتش رو دیدم

انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد

سریع از پله ها اومدیم پایین

اومدیم سر خیابون

روزجمعه

حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم

سریع یه دربست دیگه گرفتم

بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون

یه کلید ساز پیدا کردیم

گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته

گفت : بریم درستش کنیم

اومدیم در خونه

به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ

نزدم نیا

اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه

اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت :

اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم

دردسرت ندم

کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه

دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه

 اومدیم و قفل رو عوض کردیم

همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود

مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه

برو یه سری خرید کن و ....

ای تف به این شانس

همه ی نقشه هام نقس بر آب شد

و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده...

اون روز کلی پول از تو جیبم رفت

کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم

آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم

از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که :

من حساب همه چی رو کرده بودم

چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی)

 توی در شکست

کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم

...................

وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم

بهش گفتم :

گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام

مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه .

دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره

فقط یک قدم  می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه

یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد

با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه

تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود

پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

کمی فکر ....

کمی فکر ………….

کمی فکر …………………..

آره داداش من

 تو اون لحظه مشمول دعای مستجاب حضرت ولی عصر ارواحنا فداه قرار گرفته

و دعای امام شامل حالش شده….

 

 امام زمان همیشه و همیشه ما را به یاد داره

 حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....

 

وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش

روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه :

امام زمان !

غلط کردم

امام رمان !

ممنونم که تنهام نذاشتی ، حتی لحظه ی گناه

 

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/10/30  |
 خیانت

شکسپیر میگه: خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن ‏باشد! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک ‏بر دیدگان معصومی باشد

 

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/10/26  |
 ساده باشیم
پرده را برداریم:.........بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.

 بگذاریم غریزه پی بازی برود.

 کفش ها را بکند  و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

 بگذارید که تنهایی اواز بخواند.

 چیز بنویسد.........به خیابان برود.

ساده باشیم.

 ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

 کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. کار ما شاید این است.

 که در افسون گل سرخ شناور باشیم...  (سهراب سپهری)

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/10/26  |
 نقشه‌ي 25 گنج بزرگ دنيا

نقشه‌ي 25 گنج بزرگ دنيا

كليد

امام صادق كسي است كه خود به اين گنجها دست يافته است.  پس آدرسهايش همه درست است.

با دقت، پايت را جاي پاي امام بگذار و برو تا تو هم برسي.

بسم الله:

امام صادق عليه‌السلام فرمودند:

1- طلبتُ الجنة، فوجدتها في السخأ:بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگي و جوانمردي يافتم.

2- و طلبتُ العافية، فوجدتها في العزلة:و تندرستي و رستگاري را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه‏گيري (مثبت و سازنده) يافتم.

3- و طلبت ثقل الميزان، فوجدته في شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگيني ترازوي اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهي به يگانگي خدا تعالي و رسالت حضرت محمد (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) يافتم.

4- و طلبت السرعة في الدخول الي الجنة، فوجدتها في العمل لله تعالي: سرعت در ورد به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در كار خالصانه براي خداي تعالي يافتم.

5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته في تقديم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پيش فرستادن ثروت (انفاق) براي خشنودي خداي تعالي يافتم.

 برگ عيشي به گور خويش فرست        كس نيارد ز پس، تو پيش فرست

6- و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها في ترك المعصية: و شيريني عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترك گناه يافتم.

7- و طلبت رقة القلب، فوجدتها في الجوع و العطش: و رقت (نرمي) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگي و تشنگي (روزه) يافتم.

8- و طلبت نور القلب، فوجدته في التفكر و البكأ: و روشني قلب را جستجو نمودم، پس آن را در انديشيدن و گريستن يافتم.

9- و طلبت الجواز علي الصراط، فوجدته في الصدقة: و (آساني) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه يافتم.

10- و طلبت نور الوجه، فوجدته في صلاة الليل:و روشني رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب يافتم.

11- و طلبت فضل الجهاد، فوجدته في الكسب للعيال: و فضيلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزينه زندگي زن و فرزند يافتم.

12- و طلبت حدب الله عزوجل، فوجدته في بغض اهل المعاصي:و دوستي خداي تعالي را جستجو كردم، پس آن را در دشمني با گنهكاران يافتم.

13- و طلبت الرئاسة، فوجدتها في النصيحة لعبادالله: و سروري و بزرگي را جستجو نمودم، پس آن را در خيرخواهي براي بندگان خدا يافتم.

14- و طلبت فراغ القلب، فوجدته في قلة المال: و آسايش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در كمي ثروت يافتم.

15- و طلبت عزائم الامور، فوجدتها في الصبر:و كارهاي پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شكيبايي يافتم.

16- و طلبت الشرف، فوجدته في العلم: و بلندي قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش يافتم.

17- و طلبت العبادة فوجدتها في الورع: و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهيزكار يافتم .

18- و طلبت الراحة، فوجوتها في الزهد:و آسايش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسايي يافتم.

19- و طلبت الرفعة، فوجدتها في التواضع: برتري و بزرگواري را جستجو نمودم، پس آن را در فروتني يافتم.

20- و طلبت العز، فوجدته في الصدق: و عزت (ارجمندي) را جستجو نمودم، پس آن را در راستي و درستي يافتم.

21- و طلبت الذلة، فوجدتها في الصوم: و نرمي و فروتني را جستجو نمودم، پس آن را در روزه يافتم.

22- و طلبت الغني، فوجدته في القناعة: و توانگري را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت يافتم.

 قناعت توانگر كند مرد را          خبر كن حريص جهانگرد را

23- و طلبت الانس، فوجدته في قرائة القرآن: و آرامش و همدمي را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن يافتم.

24- و طلبت صحبة الناس، فوجدتها في حسن الخلق: و همراهي و گفتگوي با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخويي يافتم.

25- و طلبت رضي الله، فوجدته في برالوالدين: و خوشنودي خدا تعالي را جستجو نمودم، پس آن را در نيكي به پدر و مادر يافتم.

مستدرك الوسائل، ج 12، ص 173 - 174، ح 13810.

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/10/25  |
 اندرزهای حکیمانه

 

آلبرت انیشتین :

مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند .
ناپلئون بناپارت ناپلئون بناپارت :

هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز . 
آلبرت انیشتین آلبرت انیشتین :

هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !
اسکار وایلد اسکار وایلد :

همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .
آلبرت انیشتین
آلبرت انیشتین :

دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !
ناپلئون بناپارت ناپلئون بناپارت :

مذهب چيزي است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقير ميشود .
آلبرت انیشتین
مارک تواین :

بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !
آلبرت انیشتین آلبرت انیشتین :

تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد .
وودی آلن
وودی آلن :

زندگی عشقی من واقعاً وحشتناکه ، آخرین باری که درون یک زن بودم زمانی بود که برای بازدید داخل مجسمه آزادی شدم !!!
آلبرت انیشتین
آلبرت انیشتین :

دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم !
جوزف استالين  ژوزف استالين :

مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار !
ماهاتما گاندي ماهاتما گاندي :

آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند .
البرت هوبارد البرت هوبارد :

زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري .
آلبرت انیشتین آلبرت انیشتین :

انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند .
ژان كوكتو
ژان كوكتو :

ما بايد به شانس ايمان بياوريم ،‌ تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم  .
آيزاك آسيموف  آيزاك آسيموف :

زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌اين ميان انتقال رنج آور است  .
ناپلئون بناپارت ناپلئون :

اگر با دشمني زياد بجنگي ،‌ بعد از مدتي تمام استراتژي هاي تو را فرا ميگيرد .
وينستون چرچيل

 وينستون چرچيل :

پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/10/24  |
 انا مظلوم

يا رب ارحم اهل غزة وثبت أقدامهم وسدد رميهم وانصرهم على القوم المغضوب عليهم، اللهم شتت رميهم وفرّق جُندهم وادعم أحبائك في غزة بجُند من عندك جُند من السماء تُسقط طائراتهم وجُند من الأرض تنخر جلودهم اللهم سخر الريح لتكون خرابا لليهود وعمارا لغزة
اللهم عليك باليهود ومن عاونهم وعليك بالعُملاء ومن ساعدهم
اللهم تقبل شُهداء غزة قبولا حسنا واجعلهم في جوار حبيبك صلى الله عليه وسلم

چقدر سخت ببینی عزیزات جلوی چشمت پر پر میشند

چقدر سخت ببینی بچه های معصوم خونین و مالین روی تخت بیمارستان افتاده اند

چقدر سخت ببینی مادری بچه ی شهیدشو تو دست گرفته و داد میزنه میگه خدایا کمکم کن

چقدر سخت ببینی پدری میبینه خونشون روی سر زن و بچه هاش خراب شده

ما  حتی نمیتونیم این لحظه ها را برای خودمون تصور کنیم 

نمیتونیم یه لحظه خودمون را جاشون بزاریم

پس

بیایید براشون دعا کنیم که خدا بهشون صبر بده

 دعا کنیم که مثل همیشه پیروز بشند

 


|+| نوشته شده توسط میثم در 87/10/14  |
 
امروز شنبه من دارم میرم فکر نکنم همدیگرو ببینیم منو فراموش نکنیدبه خاطر تمام بدیها ببخشید

                                        از طرف پاییز

 

سلام به همه دوستان یلدای همتون مبارک امیدوارم سالیان دراز شب یلدارو کنار خانواده هاتون باشی .دیگه کم کم داره امتحانام شروع میشه.الآنم توی فرجه ام.طول ترم که درس نخوندم به امید این که تو فرجه درس بخونم.وقتی اومدم شروع کنم ای داد و بیداد بیچاره شدم .در به در افتادم دنبال جزوه. تازه دارم جزوه هامو کامل میکنم.خدایی اگه این دخترا نبودن ما باید چه جوری درس میخوندیم.ولی خدا خیرشون بده.وقتی که دخترا به اون قشنگی با اون نظم وحوصله مینویسن.آخه آدم مرض داره جزوه بنویسه.فقط باید زحمت کپیشو بکشی.همونطوریکه گفتم امتحانام داره شروع میشه شاید دیگه نتونم آپ کنم .پس تا آپ بعدی بااااااااااااااااااااااااااای

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/30  |
 انسان عاشق زيبا ....

در روزگاري زندگي ميكنيم كه مردمانش

به هر هوس و شهوتي عشق مي گويند

... هر عريان و هر سياه چشمي را زيبا مي نامند

.....و هر جانور دو پايي را انسان مي دانند


خداي مهربان من


عشق واقعي ، زيبايي واقعي و انسان بودن واقعي


را به ما بچشان                     

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/28  |
 عیدتون مبارک

عید همگی مبارک

 

                 چقدر تاریخ کم حافظه شده!

              چقدر آدم ها رنگ عوض می کنند!

  حالا که از کنار این برگه رد می شوم،می بینم هنوز عطر

         علی(ع) و محمّد (ص) احساس می شود...

  خوب که گوش می کنم،صدای شتران را می شنوم که

        همه کلام روشن رسول آب و آینه را شنیدند...

   دست ِ دست ِ خدا را بالا برد و همگان را آموخت که:

         " علی با حق است و حق با علی است..."

                           عـــید غدیر مبــــارک

       

 

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/26  |
 تفاوت دخترها و پسرها...

تصوير
1- دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند.
:-+
2- اگر یه دختر 1 مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر 1 مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!
:-+
3- یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه
:-+
4- یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!
:-+
5- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!
:-+
6- دخترا می خوان سر پسرا کلاه بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن
:-+
8- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.
:-+
9- دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.
:-+
10- دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!
:-+
11- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!
:-+
12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.
:-+
13- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.
:-+
14- دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن
:-+
15- دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا
:-+
16- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن!
:-+
17- یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.
:-+
18- پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!
:-+
19- یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!
:-+
20- یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!
:-+
21- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!
:-+
22- دختر ترشیده میشه اما پسر بلعکس رسیده تر میشه نه!!!!
:-+
23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/26  |
 طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران


s10zto1nhhido064afrh.gif


  طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران !(به مناسبت ۱۶ آذر روز دانشجو)

                                                       

                                                       شروع ترم

                                                             

                                          یک هفته بعد از شروع ترم

                                                           

                                           دو هفته بعد از شروع ترم

                                                       

                                                 قبل از میان ترم

                                                    

                                         در طول امتحان میان ترم

                                                     

                                           بعد از امتحان میان ترم

                                                   

                                          قبل از امتحان پایان ترم

                                                   

                                         اطلاع از برنامه پایان ترم

                                                  

                                             7 روز قبل از پایان ترم

                                                   

                                            ۶ روز قبل از پایان ترم

                                                  

                                            5 روز قبل از پایان ترم

                                                  

                                            4 روز قبل از پایان ترم

                                                    

                                             2 روز قبل از پایان ترم

                                                  

                                             1 روز قبل از پایان ترم

                                                     

                                                شب قبل از امتحان

                                                        

                                            1 ساعت قبل از امتحان

                                                      

                                                    در طول امتحان

                                                    

                                         هنگام خروج از سالن امتحان

                                                      

                                                    بعد از امتحان

 

 و این داستان همچنان ادامه دارد.......

 
 (برگرفته از وبلاگ موسیقیدانان جوان)
|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/16  |
 راز سر مشق های معلم
«بابا نان داد، بابا آب داد» و من چه ساده مثل آب خوردن مى نوشتم و مى خوندم و بابا را «بخش» مى كردم؛ بابايى كه دو بخش بيشتر نداشت و آن دو بخش هم خودش نبود، بلكه «آب» و «نانى» بود كه او سر سفره ما مى گذاشت.
و بابا در ميان اجبار سرمشق هاى معلم، آب مى آورد و نان مى داد و بى آن كه من بدانم، آرام ـ آرام و نم نم «آب» مى شه، بخش بخش مى شه و من هيچ وقت نفهميدم كه پدر، قبض هاى «آب» را چگونه پرداخت میکنه و چگونه «نان» درمیاره از تنور داغ روزگار، براى من، برادرام و خواهرم.
و من چه ساده مى خواندم كه «برادر انار دارد» بى آن كه بدانم انار را بابا براى او خريده است؛ هر چند تقصير من نیست، چرا كه هيچ جاى كتاب اين را ننوشته بود و جالب اين كه راز همه اين سرمشق ها و درس ها حتى در كتاب هاى راهنمايى، دبيرستان و دانشگاه هم فاش نشد.
پدر گاهی فقط سکوت میکنه و من بچه تر از آن هستم  كه راز اين سکوتها را جويا شوم.
و من روز به روز قد مى كشيدم و بابا مثل روزهاى دبستان من، تجزيه مى شد: «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»، «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»! و من هر روز گستاخ تر از ديروز معتقد م كه همين چهار حرف تكرارى، كوچك و بى كلاه هم از «سر» بابا زياد است!
 پدرم اين گونه بود وقتى كه من...
۴ ساله كه بودم: پدرم قادر بود هر كارى را انجام دهد.
۵ ساله كه بودم: پدرم خيلى چيزها را مى دانست.
۶ ساله كه بودم: پدرم باهوش تر از پدر تو بود.
۸ ساله كه بودم: پدرم همه چيز را هم نمى دانست.
۱۰ ساله كه بودم: حس مى كردم روزهاى جوانى پدرم با روزهاى ما خيلى فرق داشته.
۱۲ ساله كه بودم: «اوه معلومه! پدر خيلى چيزها رو نمى دونه! اون خيلى پير شده.»
۱۴ ساله كه بودم: «به حرف هايش توجه نكن. او امل قديمى است.»
۲۱ ساله كه بودم: «كى؟ اون خداى من!؟ اون كه چيزى نمى دونه.»
۲۵ ساله كه شدم: «پاپا هيچى نمى دونه. البته يه چيزهاى كوچيكى رو مى دونه. هر چى باشه خيلى سنش زياده.»
شاید اکه
۳۰ ساله كه بشم: «شايد بهتر باشد از پدرم بپرسم كه نظر او چيست. هرچه باشد او آدم با تجربه اى است.»
۴۰ ساله كه بشم: « به خودم میگم عجيب است، پدر چطور قضيه را به اين خوبى رفع و رجوع میکنه او خيلى عاقله و دنيايى تجربه را پشت سر گذرانده .»
۵۰ ساله كه بشم: حاضرم همه چيزم را بدهم و بتوانم يك دقيقه با او حرف بزنم. چقدر متأسفم كه قدرش را نمیدونم.
نمیدونم وقتی میکه پام درد میکنه یعنی چی؟ نمیدونم وقتی که من همه دنیاشم بهم میکه این کارو نکن یعنی چی؟ نمیفهمم شاید نمیخوام که بفهمم
هیچ وقت نفهمیدم وقتی خواهرم به خونه بخت رفت چرا تو چشای بابا اشک حلقه زده بود  هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی داداشم دانشگاه قبول شد اونو محکم تو آغوش کرفت و به پیشونیش بوسه زدو گفت رو سفیدم کردی خدا رو سفیدت کنه  هیچ وقت نمیفهمم چرا وقتی میاد خونه چشم از من بر نمیداره همش نکام میکنه انکار دوست داره بغلم کنه ولی روش نمیشه مثل روزای عید که همیشه اول به من عیدی میده همش میگه توبرکت خونه ای دوست ندارم از خونم برکت بره
من این چیزارو نفهمیدم هیچ وقت هم نمیفهمم  
|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/13  |
 دل نوشته
بازم یه سلام گرم خدمت دوستان عزیزم دارم.شاید دیگه به این زودی آپ نکنم.چون درسام تلنبار شده و از اول ترم هیچی نخوندم.باید شروع کنم وگرنه بدبخت میشم.آخه بقیه سطح توقعشون ازم خیلی بالاست.واسه اینم یه آپ حسابی کردم.ودیگر اینکه برای عمره دانشجویی ثبت نام کردم.تو رو خدا واسم دعا کنین شما که قلبتون پاکه.چون هفته آینده قراره قرعه کشی بشه ازحالا خیلی استرس دارم.و هفته آینده میان ترم هم دارم با دعاهاتون منو تنها نذارین.ضمنا نظر شما دوست عزیز واسم خیلی مهمه.تا آپ بعدی خدانگهدار.
|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/02  |
 ای کاش
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم
|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/02  |
 سفید....
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...

هيچ كسي به او كار نمي داد...همه مي گفتند: تو به هيچ دردي نمي خوري...

يك شب كه مداد رنگي ها توي سياهي كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/02  |
 درسی از دکتر شریعتی
«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ... آن هم به سه دلیل:

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید،

و سوم ... که از همه تهوع آورتر بود ... اینکه در آن سن و سال ، زن داشت....

 چند سالی گذشت ...

یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم ...

تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد...

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/02  |
 فقر..........
تو فقیر به دنیا آمدی ...

این تقصیر تو نیست ...

اما اگر فقیر از دنیا بروی ...

این تقصیر توست ...

( بیل گیتس )

|+| نوشته شده توسط میثم در 87/09/02  |
 
 
بالا